تبليغاتX
ساغر - مرگ شاعر
به ساغر ختم کردم این عدم در عدم نامه به پیر صومعه بر گو ببین حسن ختامم را

دیشب...

شاعر، شعری گفته بود.لبریز از احساسی که پس از روزها خاموشی متولد شده بود، شاد از گفتن حرفهایی که گویا در دلش مرده بودند و در دلش مانده، به راه افتاد. به طرف خانه محبوبش... عشق از همه ذرات وجودش لبریز بود، و کاغذ شعرش که با قطره هایی از اشک، اشکهایی از شادی، خیس شده بود در دستش،

پاهایش خسته بود اما او با عشق می دوید. می خواست شوقش را با او قسمت کند می خواست اکنون که پر از عشق است آغوش محبوبش را هم عشقباران کند. به در خانه اش رسید. اما ....... کسی در را باز نکرد او خوابیده بود. شاید هم خودش را به خواب زده بود تا .....

شاعر، دیگر توان برگشت نداشت. دیگر توان شعر گفتن هم نداشت. در پاهایش درد عجیبی احساس می کرد تازه فهمید که چه راه طولانی ای آمده.

 او هم آنجا خوابید و شعرش هم کنارش ....

 و در انتظار کمکی !! این برای اولین بار بود که شعر از کمک به او عاجز بود.؟؟؟

و باز هم مرگی  تدریجی شاعر را در بر گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:7  توسط ساغر  |