دخترک از خواب بیدار شد.خودش را در کنار مردی خوابیده دید. دیشب را یادش نبود. درد عجیبی در بدنش احساس می کرد. او که بود کنارش؟ مردی درشت، با هیکلی که در نگاه اول سنگین به نظر می رسید اما برای دخترک وحشیانه. چشمانش بسته بود و راز درونش را مخفی نگه می داشت. لبانش شاید تا دیشب زیبا می نمود اما امروز برای دختر چقدر زشت و کریه به نظر می رسید گویا زمخت ترین لب دنیا را می دید. مرد، اکنون در خوابی به سر می برد که گویا شیرین ترین خوابش را می گذراند. آرام و راحت. مرد حق داشت خواب شیرین زمستانی اش زاده تهی شدنش بود از دردی که تا دیشب احساس می کرد!! بگذار راحت بخوابد!!!!
دخترک، بدن ضعیف و نحیفش را که اکنون زخمی نیش خشن ترین مارهای روزگارش بود به زحمت از روی تخت بلند کرد. به طرف آینه رفت. باورش نمی شد، تن زیبای عریانش را در برابر کسی می دید که آن کسی نیست که باید..... چشمانش را با دست هایش چندین بار باز و بسته کرد تا باور کند که حقیقت است. به آینه خیره تر شد. چشمانش را پف کرده و قرمز می دید. کی اینچنین سخت گریه کرده است؟ زیر چشمانش که تا دیشب از شوق می درخشید و به همه با عشق می نگریست سیاه بود. باور کرد که گریه کرده است...این صورت زیبای دخترکی نیست که دیشب با آرایش زیبایش بین تمام دخترها می درخشید. دستی بر روی لبهایش کشید. لبانش هم رنگ خود را از دست داده بودند. رنگ صورتی زیبای لبهایش اکنون جای خود را به لکه هایی از خون داده بودند.
شاید مار زهر آلود زمانه اینچنین رنگ قرمز را بر لب دخترکان ترجیح می داد.
دختر نگاهش را بر روی صورتش خیره نگه داشته بود و به نگاهش اجازه نمی داد که به قسمتهای دیگر بدنش نگاه کند و یادش بیاید فاجعه ای که بر سرش آمده... به طرف کاناپه ای رفت در گوشه ای از اتاق، کنار پنجره. بدنش را آرام به روی کاناپه گذاشت و از شرم خودش را در خودش مخفی کرد. چون آنجا هیچ چیز جز خودش نبود. هیچ چیز برای پوشش دخترک معصوم بیچاره.
زانوانش را در آغوش گرفت و شروع به کشیدن سیگاری کرد که روی میز روبروی کاناپه بود. سردش بود. یخ کرده بود. هیچ گرمایی در آن اتاق نبود، هیچ چیز جز سیگار و فندکی که برایش همیشه نمادی ماند از گرمی در دنیایی که هیچ گرمایی ندارد. دود بی رمق سیگار انیسش بود در آن لحظات سرد، و بهترین مونس . چقدر این دود را دوست داشت. سیگار، تنها چیزی که در این اتاق وحشتزده دلش برای دختر می سوخت. یکی، دو تا، سه تا... وقتی به خودش آمد دور و برش را خاکسترهای سیاه فراگرفته بودند. خاکسترهایی که یادگار لحظه لحظه دوران رنج او ماندند. راستی چه شده بود؟ چرا دخترک تن به این خفت داده بود؟؟ به زحمت بلند شد. راستی! چرا انقدر درد داشت؟؟ دردی به این ژرفا گمان نمی کنم درد جسم باشد. بی شک مار وحشی روحش را هم زخمی کرده است که اینچنین توان حرکت را از او گرفته! بلند شد و به کنار پنجره غمزده اتاق متروک رفت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. پسری را دید .... نمی داند چرا اشکش که تا بحال در چشمانش یخ زده بودند جاری شد . و صورتش را گرم کرد و قلبش را... پسرک تنها و با حالی که غمگین به نظر می رسید در خیابان قدم می زد. دختر یادش آمد: دیشب دست او را در دست دختری دیده بود. یادش آمد : این صحنه آنقدر برایش وحشنتاک بود که او را به این حال و روز کشاند. بی شک در آن لحظه که تصمیم گرفته بود با این مرد باشد آن دختر را در آغوش محبوبش تصور می کرد. دخترک بیچاره برای خود به دنبال پناهی پوشالی بوده بی خبر از آنکه آن دختری که دستش را در دست پسر دیده او هم به دنبال چنین پناهی بوده..
آهی کشید: کاش آغوش ها همه به گرمی باز می شد تا کسی به این جسمهای پوشالی پناه نبرد.