تبليغاتX
ساغر -
به ساغر ختم کردم این عدم در عدم نامه به پیر صومعه بر گو ببین حسن ختامم را

اتاق تاریک است، دخترک غمگین، زجری عمیق و سوزان. این زجر برایش کمی تکراری است. نمی داند کجا و کی ؟؟ اما آشناست: دور بودن از دوست داشتنی هایش بدلیل باید ها و نبایدها. شایدهایی که در متن اجتماعش نه!در بطن مردمان زمانش نقش بسته.

 بایدها و نبایدهایی که نسل به نسل گذشته ، امروز هم تابع دیروز. دیگر هیچ کس خودش زندگی نمی کند، همه زندگی پدران و مادران، خانواده و جامعه شان را زندگی می کنند. دخترک دلش می خواهد خودش باشد. بدون ترس. و ثابت کند قانون خودش هم قانون است . دلش می خواست به همه ثابت کند می توان تا همیشه کنار هم خوب ماند ...

 انگار یادش آمد این زجرها را کی دیده است سالیان قبل، سالهای متمادی این زجر با او عجین گشته بود.  به چه قیمتی گذشت؟ یادش نمی آید. شاید هم نمی خواهد یادش بیاید. فقط می داند که خنجر بی رحم آن خاطرات پوست احساسش را چنان شکافت که دیگر هیچ پزشکی توان مداوایش را نداشت. چرا! کسی بود که مداوایش کرد. کسی که همیشه طبیب همه دردهاست. اما او دیگر چینی پیوند خورده ای شده بود که با کوچکترین تلنگری از هم می پاشید.

دخترک چشمهایش را می بندد و خاطرات گذشته را با قطره ای اشک از یادش می زداید. آرام می گیرد..

 این بار دردی عجیب و غریب و نا آشنا حس می کند. همیشه فرار از باید ها و امروز دوری بخاطر ترس از شایدها ... شاید هایی که شاید نباشد. سرش را زیر پتویش می برد، خودش را به خواب می زند شاید درد، او را خواب بپندارد و برود. اما نه! دیر شده. درد در زیر سلولهای بدنش احساس می شو د. با خودش فکر می کند : اگر او بود این دردها بی شک محو می شد. اگر او برود بی شک این دردها بیشتر و بیشتر.. با خودش فکر می کند: چرا نمی توانست شادی چند روزه اش تداوم داشته باشد؟؟ خنده اش می گیرد،: پسرک می گوید: اگر باشد شاید دردی باشد نه مرحمی.. اما کاش می دانست با رفتنش حتما و نه شاید، حتما، تا همیشه دخترک را با دردهایش تنها خواهد گذاشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:24  توسط ساغر  |