تبليغاتX
ساغر - در این دنیا که مردانش.....
به ساغر ختم کردم این عدم در عدم نامه به پیر صومعه بر گو ببین حسن ختامم را

 

امروز تصمیم گرفتم روح خسته ام را به دست کوه بسپارم. شاید آنجا کسی ندای درونم را پاسخی دهد.

با روحی رنجور که گمان نمی کردم اینچنین جسمم را هم، ناتوان کرده باشد به کوه زدم.

اولین بار بود که بدون هیچ نیرویی به بلندترین نقطه ها میرفتم. گویی کسی دست مرا گرفته و به سختی پیش می برد. کسی که می خواست مرا تا دل کوه ببرد و آنجا مرا با نیروی ضعیفم تنها گذاشت تا....

آنجایی که همه چیز خالص و صادقانه بود، باران آنقدر بی واسطه و زیبا می بارید که گویی روح باران را می دیدی نه آن آبی که در شهر از آسمان می بارد و تنها اثری که باقی می گذارد خیس شدن لباسهاست!!

این قطعات رو به یادگار از امروز، از اولین قدمم در کوه، با نگاه به تک تک آدما، تک تک مردانی که از کنارم می گذشتند تا آخرین قدم هایی که به خیابونها بر می گشت، تقدیمتان می کنم.

اگر پریشان و بی نظم و قاعده است ببخشیدم که...

 

در این دنیا

که مردان را

 نیازی گنگ!!

نیاز خود،

 خواب از چشم میراند!

 ولی فریاد،

 یا بهتر بگویم:

 شیون وجدان

 نیاز پرهیاهوی کسی را

یا کسانی را

  نمی فهمند،

 صدایی کاینچنین شفاف و گویا را نمی فهمند!

 وای برمن....

 چه طلب کردم؟

از این نامردمان ظاهرا انسان؟

 عشق؟؟؟؟؟

 وای برمن.......

 

 

و بازهم به یاد حمید مصدق: 

                         به دشت باید رفت

                         به کوه باید زد

                         دگر به شهر کسی پاسخی نمی گو ید

                         به کوه و دره تو را هست پاسخی 

 -         پزواک

 اگرکنی ادراک!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:53  توسط ساغر  |