خدا را شکر، بالاخره سکوت دل شکسته شد. سکوتی چنین سخت و عذاب اور
شاید کس دیگری جز او نمی توانست چنین گرما بخش قلبی یخ زده باشد، آرامش بخش دلی چنین خسته و پاسخگوی نیازی چنین سرکش . امروز احساس می کنم که این سکوت به ظاهر سخت، این خلوت بظاهر وحشتزده آنقدر مقدس بود که هیچکس جز او شایسته نبود برای شکاندن آن، پر کردن این......
انقدر بزرگ بود که مرا لایق چنین توجهی کرد.
این شعر را تقدیم به صاحبش، صاحب این ماه، و تقدیم به تمام دوستای عزیزم می کنم و تشکر می کنم از نقد..نه! هم حسی یکی از دوستان عزیزم.( جناب سید مهدی میری ) :
سالها ز زیارت کوی تو گذشت از عهد و پیمان صادفانۀ مان
باز هم تو آمده ای به خانۀ دل با نگاهت به بند کرده ای دلمان
دیدم هنوزهم نبردی از یادم باز هم جنون تو گشته حاصلمان
بر سر زده هوای سرودن تو جان مادرت بیا به یاریمان
کاش شعری نویسم از حکایت هجر از سالهای بی تو، زجر دوریمان
از این فراق، درگیر ناکسان شدن دیگر ببُر این شاخه های زایدمان
با عشق، تو، شکافی به دل بزن عمیق بیرون بریز، تکه های فاسدمان
چون خنجر غمت شکافی به دل زند سر باز می کند ، سوز نالۀ مان
ماه محرم است و ضیافت دل است ایکاش بپذیری تو میزبانیمان
هر کس، و ناکس دشمن صفت ز دل بیرون کنم به حرمت میهمانیمان
طومار دعوتم امضا به خون دل تقدیم قلب شکسته ز کوفیان
باشد به دعوت پاکم عمل کنم شاید، گشوده گشت گرفتاریمان
اکنون که مرا به بر گرفتی ای کاش زخم هایت شفا دهد ، دلمان
امروز حواله دلم به دستت دادم یعنی که سپرده ایم هواداریمان
از بین این همه تو را برگزیده ام این را نگذار پای ناچاریمان
با تو ، هر آنکه نگاه چپی کند یعنی که به دستان تو، سالا ریمان
شهزاده عشق تو گشته ام حسین دل قیمتی شد و سخت، خریداریمان
محرم۱۴۲۸
دی ماه 85، سخت ترین فصل شاعرانه ام هم به پایان رسید. ماهی که هر روز در انتظار شعری بودم که وجودم رو گرم کنه اما بدی ها که مثل زباله ای چرب و کثیف روی پوست احساسم افتاده ، احساس کوچکم را خفه کرده بود و اجازه بیان را از او گرفته بود. چیزی شبیه مرگ شاعر. لحظاتی که کلمات در وجودم موج می زنند اما از ابرازش نه... خبری نیست. چرا ، چیزهایی گفتم اما دلم نیومد برای شما بگم .... دوست دارم شعری که برای شما می خونم سرشار از عشق باشه ....
فقط همین قدر می گم که آخرین زجرهام منو به جمع آوری مجموعه ای واداشت که این روزها در انتشارات عجیب برای دیدن شما بی قراری می کند .
Feel: and this poem for you when I cant explain how I
Today is the last day that im using words
they ve gone out
lost their meaning
don ’t function anymore
Leaving logic and reason
to the arms of unconsciousness
let s get unconsciouse honey
Words are useless
especially sentences
they don’t stand for anything
how could they explain How i feel
im traveling
leaving logic and reason
im gonna relax
in the arms of uncounsciouse
and inside
we are all still wet
longing and yearning
how can i explain how i feel
and all that you ve ever learning
try to forget
i ll never explain again