نمی گم دلتنگیم تقدیم به شما اما این شعر رو تقدیم به شمایی که دلتنگید می کنم، شاید این همدردی، درد دلتنگی رو آروم تر کنه و کمی خوشحالمون کنه. حالا، خوشحالی حاصل این همدردی رو تقدیمتون می کنم.
دلم تنگ است
دلم تنگ است..
برای تو!
برای عشق رویایی،
تو ای مرد اهورایی!!
دلم تنگ است..
برای بوسه نابت!
که جاری شد،
نه از لب!
از دل پاکت.
دلم تنگ است..
برای دوری از هم!
ولی نزدیکی بسیار،
دلم تنگ است؛
ز نزدیکی انسانها به یکدیگر
در این دنیا
ولیکن دوری بسیار.
دلم تنگ است..
برای دیدن خوابت،
دلت تنگ است می دانم؛
که ساغر برده از یادت.
دلت تنگ است می دانم،
دلم تنگ است می دانی؟
برای روز دیدارم چه فکری در سرت داری؟
دلت تنگ است می دانم،
برایت نقشه ای دارم!!
برای مرگ دلتنگی..
برای مرگ غم هایت:
.....
دلم تنگ است دلم تنگ است برای روز دیدارت.
برای او که کاش خواننده شعرم باشد. راستی شعر مرا می خواند؟؟
امروز تصمیم گرفتم روح خسته ام را به دست کوه بسپارم. شاید آنجا کسی ندای درونم را پاسخی دهد.
با روحی رنجور که گمان نمی کردم اینچنین جسمم را هم، ناتوان کرده باشد به کوه زدم.
اولین بار بود که بدون هیچ نیرویی به بلندترین نقطه ها میرفتم. گویی کسی دست مرا گرفته و به سختی پیش می برد. کسی که می خواست مرا تا دل کوه ببرد و آنجا مرا با نیروی ضعیفم تنها گذاشت تا....
آنجایی که همه چیز خالص و صادقانه بود، باران آنقدر بی واسطه و زیبا می بارید که گویی روح باران را می دیدی نه آن آبی که در شهر از آسمان می بارد و تنها اثری که باقی می گذارد خیس شدن لباسهاست!!
این قطعات رو به یادگار از امروز، از اولین قدمم در کوه، با نگاه به تک تک آدما، تک تک مردانی که از کنارم می گذشتند تا آخرین قدم هایی که به خیابونها بر می گشت، تقدیمتان می کنم.
اگر پریشان و بی نظم و قاعده است ببخشیدم که...
در این دنیا
که مردان را
نیازی گنگ!!
نیاز خود،
خواب از چشم میراند!
ولی فریاد،
یا بهتر بگویم:
شیون وجدان
نیاز پرهیاهوی کسی را
یا کسانی را
نمی فهمند،
صدایی کاینچنین شفاف و گویا را نمی فهمند!
وای برمن....
چه طلب کردم؟
از این نامردمان ظاهرا انسان؟
عشق؟؟؟؟؟
وای برمن.......

و بازهم به یاد حمید مصدق:
به دشت باید رفت
به کوه باید زد
دگر به شهر کسی پاسخی نمی گو ید
به کوه و دره تو را هست پاسخی
- پزواک
اگرکنی ادراک!
به نام خدا
این وصیت حمید مصدق رو که خط به خطش حرف دل من هم بود با اجازه این بزرگوار تقدیم به شما عزیزان میکنم:
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
«من می شناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنچره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه،
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
«او پاک زیست
پاکتر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو بود
می گریست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
«او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش
را آن در سرشک غوطه ور
–آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید
روزی اگر...
چه؟
او؟
نه،
آه.....
نمی آید.
با ذهنی خالی، با قلبی سرد اما پر درد، درد از این سردی، به سراغ کتابهایم می روم شاید نوشته ای، شعری، حرفی پیدا کنم تا آرامم کند. اما هیچ .... نمی یابم. روزی یکی از دوستانم به من گفت نوشته های کتابها فقط در کتابهاست نه در زندگی واقعی ما. شاید راست می گفت اما من به او گفتم کتابها مثل زندگی ما نیستند اما بعضی از زندگی ها شبیه کتابهاست. به او گفتم زندگی من که شبیه کتابهاست. عشق من هم مثل کتابها به همه زندگی ام جهت داد و مثل عشق کتابها همه وجود مرا سوزاند. کتابها، هیچ کدام حرف دل من را نزدند اما من حرفهایی دارم برای کتابها، برای کتابی که شاید بعدها از من بماند....
برای تمام کسانی که مرا می شناسند و تمام کسانی که نمی شناسندم که بدانند دختری بود که همیشه مثل رویاها زندگی کرد و حقیقت تلخ این زندگی را هیچ وقت نپذیرفت. زیر بار این حقیقتها له شد اما آنها را نپذیرفت.
بارها به او طعم تلخ حقیقت را چشاندند، زهرش را به جانش ریختند اما نپذیرفت. دوری و دلتنگی از حقایق همیشگی این روزگار بارها از کنار او گذشتند به او نیشخند زدند و در قلبش نشستند و گفتند که ما حقیقت داریم ما را بپذیر او در جوابشان فقط گریست و هیچ وقت نپذیرفت که چرا؟چرا؟
چرا کسی با این حقیقتها نمی جنگد؟
و این حقیقت، این روزها آخرین ضربه هایش را به من خواهد زد و با بی رحمی تمام مرا تا مرگ پیش خواهد برد.....
امروز برای لحظه ای مرگ را از صمیم قلب آرزو کردم اما نه از روی غم و غصه و زجر و بدبختی که با خوشحالی از مرگ استقبال می کنم، با آغوش باز آرزوی دیدنش را میکنم و از خدا می خواهم مرا به این محبوب همیشگی ام برساند. که تنها اوست که مرا برای همیشه پذیراست.
اگر هم غمی هست از اینست که در دنیایی زندگی می کنم که امروز احساس کردم که .....(شاید وقیحانه باشد) اما احساس کردم که دنیا حتی برای جسم من هم کوچکست..
و با شوق برای لحظه دیدار، لحظه شماری می کنم.
و به یادگار از این لحظات تنهایی ام این شعر را تقدیمتان می کنم.
« منها کنید همه سنگها را از یک کوه
از آن کوه چه می ماند
هیچ! جز شبح اسکلت یک اندوه»
این روزها گمان می کنم من هم همان شبح اسکلت یک اندوه شده ام
آن کوه بی هیچ سنگ
آری روزی من هم کوه سر به فلک کشیده عشق بودم
که همه ذرات وجودم از عشق لبریز بود
همه را نثار کردم
نثار هر کسی و هر ناکسی
آری آتشفشان قلب من، مرا از هر چه عشق تهی کرد
وسرد
و رنجور
و راستش ...
پیر
حال
امروز که از سردی دندانهایم را به هم می فشارم
و از بی کسی، زانوهای خود را در آغوش گرفته
و از تنهایی
گیسوان پریشانم تنها نوازشگر چهره ام است
و از سکوت در این خلوت غمزده
تنها موسیقی صدای جرنگ جرنگ ساغری خرد شده است
هیچ کسی نیست که گرمایم بخشد
در آغوشم گیرد
نوازشم کند
و برایم حرف بزند تا سکوت وحشتناکم را بشکند
تمام آنهایی که روزی گرمای خود را به آنها بخشیدم
آری کارو....
من هم دیگر هیچ چیز جز شبح اسکلت یک اندوه نیستم