تبليغاتX
ساغر
به ساغر ختم کردم این عدم در عدم نامه به پیر صومعه بر گو ببین حسن ختامم را

سلام دوستای گلم

مرسی از مهربونیتون که به یاد من بودید و سراغمو گرفتید چند وقتی بود بهتون سر نزده بودم، ببخشیدم. مثل همیشه درگیر بازیهای سرنوشت بودم، بازیهایی که با بعضی آدما عجیب درگیره. اونم آدماییکه می خوان با سرنوشتشون بجنگن.

 اما سرنوشت هم مثل همه آدما با کسانی که مطیعشن و باهاش کنار می آن خیلی خوب کنار می آد.

چند وقتی که بهتون سر نمی زدم اتفاقهای زیادی برام افتاد. اتفاقهای خوب و راستش بیشتر بد...

اتفاقهایی که داشت از پا درم می اورد و داشت ساغر شاعر عاشق پر احساس رو برای همیشه می کشت.

اتفاقهایی که اول ایمانم رو از من گرفت و بعد کم کم مثل خوره داشت همه چیزم رو می خورد، فکر و احساس و روح و تنم رو...

اما انگار وقتی در اوج نیست شدن و از بین رفتن بودم هنوز فرشته کوچیکی درونم زنده بود و تمام تلاش خودش رو برای زنده بودنم می کرد. فرشته ای که این روزها ضعیف ضعیف شده بود. قدرت کمی داشت  در برابر زشتیهای دوروبرم. اونا ساغر رو از بین می بردن و ساغر هم خودش رو به دست اونا سپرده بود وبی توجه به ندای فرشته درونش.....

اما ... یک لحظه. به کوتاهی لحظه ای که تلنگری به شیشه ای می زنی، انگار چیزی به شیشه وجودم تلنگری زد. و همان یک لحظه برای روح عاشقم کافی بود که صدای فرشته کوچک را بشنوه. ساغر، همیشه عاشق فرشته ها بود. فرشته را با تمام وجود در آغوش گرفت و بدی ها را کنار زد.

تجربه کردید؟ وقتی حتی پر از خوبی می شید و تبدیل به فرشته ای پاک. چیزی آزارتان می ده!!

اصلا گویا جای این آزار همین جاست. اگر خوب نمی شدید شاید هیچ وقت این آزار را نمی دیدید.

و آن هم یاد بدی هایی است که خودتون کردید، در حق خودتان و در حق همه...

من فکر می کنم سخت ترین زجر آدم زمانی است که به بدیهای خودش فکر می کنه. این رو می دونم که وقتی خوب شدیم دیگه خدا بدیهامون رو فراموش میکنه، اما .. این رو هم می دونم که بار این بدیها به دوش خودمون گذاشته میشه شاید به این قیمت است که خدا می بخشدمان. چه قیمت سنگینی.....

زیر این بار است که تازه محک زده می شیم. کسی که توان تحمل این بار را نداشته باشه برای خالی کردن شونش به اشتباهات دیگه ای دست می زنه و برای همیشه باخته اما کسی که این عذاب را تحمل کنه و با موفقیت پیش بره برای همیشه سربلند است حتی سربلند تر از کسی که این بار گناه را نداره. من امروز قصد کردم این راه را برم تا سربلند همیشگی شوم.

امروز فکر می کنم هر اتفاق بدی تجربه و درسهای خوبی در پیش داره اگر چه سنگین...

حادثه ها اگر چه برایم بد بود اما خدا را شکر می کنم که زودتر به من فهماند و با تمام وجود بر من چشاند که عشق عرفانی خود را به هیچ قیمتی از دست ندهم.

شیطان خواست مرا از پا در بیاورد اما نمی دانست مرا در فهم قشنگ ترین چیزها کمک کرده....

           

خواست شیطان بد کند با من ولی احسان نمود   

 از بهشتم برد بیرون بسته جانان نمود 

خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند   

        عشق پیدا گشت و از ملک و ملک پران نمود  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:11  توسط ساغر  | 

خدایم سلام.

 خدایا امشب دیگه می خوام آزاد آزاد باهات حرف بزنم. رهای رها. بدون هیچ قید و بندی. بدون هیچ راز و رمزی، یه نوشته ساده ی ساده از زبون یه آدم ساده ی ساده، رها از هر قافیه و نظم و ترتیب. یه نوشته سرا پا بی نظمی و شوریدگی و پریشونی. آخه امشب خودم هم به اندازه نوشتم پریشونم. مدتهاست اشکم به بهونه اینکه رازی باشه برای دلم پشت هزاران شعر و نوشته های مرموز خودشو قایم کرده. اما امشب اشکم هم خستس، می خواد سرازیر شه، می خواد ساده ساده حرفاشو بگه....

خدایا خیلی دلم تنگه، خیلی..... به اندازه وسعت عشقم که از هر چیزی تو دنیا بهش مطمئن ترم دلم تنگه خدا....

خدایا، همیشه از هر چی بدی تو دنیاست بیزار بودم، از هر چی واژه ی بد. همیشه دلم می خواست چشام هیچ بدی نبینه. هیچ دوری ای، هیچ دلتنگی، هیچ غمی.....

همیشه دلم می خواست فقط و فقط خوبی ببینم. بخاطر همین همیشه سعی کردم فقط خوبی کنم. همیشه برام بی معنی بوده واژه هایی مثه دل تنگی، دوری، زجر، غم،.... آخه چرا وقتی آدم دلش برای کسی تنگ می شه نباید بتونه باهاش حرف بزنه؟؟؟ چرا آدم باید غمگین باشه؟ چرا نمی تونیم خوشحالی همو ببینیم؟؟؟؟

من معتقدم دنیا اونقدرها هم بد و زشت نیست، اون چیزی که دنیا رو زشت کرده اعمال آدماست....اعمال امثال من. خدایا من هم شاید بدی زیاد کرده باشم، نمی دونم کی و کجا؟؟ اما حتما این طور بوده که دارم بدی می بینم.

خدایا منو ببخش بخاطر بدی هام اگر وجود دارن. و امیدوارم این عشقی که به تک تک آفریده هات داشتم، این درد همیشگی، این محبتی که سعی کردم در حد توانم از کسی دریغ نکنم رو به عنوان کفاره بدی هام ازم بپذیری...

خدایا دلم پره بغضه، دوست دارم راحت باهات حرف بزنم اما.... خسته ام. خدایم باز هم به اندازه وسعت عشقم خسته ام.. خسته از دوست داشتن کسایی که یه روز می آن و یه روز دیگه هم راحت میرن.... به حساب خودشون فراموش میکنیم همو. حرفی که خیلی ها میزنن شاید زیاد شنیده باشی. ......آره! فراموشی برای کسایی که راحت می تونن زجر دیگران رو ببینن، کسایی که همیشه از واژه های بد استفاده کردن، شاید راحت باشه: فراموشی- دوری-غم.....

اما دلی که همیشه عادت به استفاده از کلمه های قشنگو داشته هیچ وقت...هیچ وقت نمی تونه فراموش کنه..و

بدبختانه، دل ساده ی مهربون بیچاره فقط خوبی ها رو فراموش نمی کنه، و چون بدی ای ندیده با خودش کلنجار می ره که چرا؟؟؟ چی شد؟؟؟ 

خدایم! تو بهتر از هر کسی می دونی که کسانی هستند که سالها از گذرشون تو زندگی من گذشته اما دل، هنوز فراموششون نکرده کاری که برای خیلی ها خیلی راحته، با اومدن یه دوست جدید دیگه حتی یادی هم از دوست های قدیمیشون نمیکنن اما دل من....

باشه می تونید برید .. همیشه گفتم آدما هر کاری که دلشون می خواد می تونن بکنن یعنی به خودشون اجازه میدن بکنن. می تونید برید اما یادتون باشه فراموش نمی شید. کوچکترین تلنگری یادتون رو برام تازه می کنه و دلم رو اینچنین تنگ، و چشمان خسته ام رو اینچنین خیس.

خدایا! می گن انقدر دوست داشتن آدمای دنیا کار درستی نیست!! خنده دار نیس خدا؟؟ واژه های بد رو قشنگ کردند و قشنگی ها رو زشت؟ کجا تو دوست داشتن رو کار زشتی آفریدی؟ من که فکر میکنم ما جز برای دوست داشتن و خوبی به هم خلق نشدیم، دوست داشتن یکی از مقدس ترین آفریده های توئه و هیچ چیز جز آدمیزاد نمی تونه خرابش کنه. خدایا ببخش ما رو.. چه کردیم با آفریده هات ... با تو... با خودمون...

خدایم! همیشه گفتم و میگم اون چیزی که زشته و سخته دوست داشتن و دل بستگی نیست، اون چیزی که عذاب آوره یه رفتار زشت یا یه زخمیه از دوست رو قلب آدم.

خدایا امشب گفتنی ها رو گفتم، دیگه بیشتر از این رمق ندارم، این حرفا رو به عنوان آخرین حرفهای یه قلب در حال جون دادن گفتمو....میرم. 

خدایا امشب می خوام سر تسلیم فرو بیارم در برابر چیزی که مدتهاست دنیا ازم خواسته: سنگ شدن دلم. مثل همه... 20 سال عشق رو تجربه کردم بقیه عمرم هم....... به زمونه بگو این جوری راضی میشه؟ دست از سر دلم برداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:44  توسط ساغر  | 

باز هم ساعت ادبیات و باز هم حرفهایی از عشق....

حرفهایی که هیچ وقت طراتشون رو از دست نمی دن و با هر بار تکرارش اثراتش بر وجودم بیشتر و بیشتر می شه. مثل همیشه وقتی متنی رو می خونم خودم بیشتر از هر کسی به وجد می آم. وجودم سرشار از چیزی مرموزه که می خواد به هر نحوی شده خودش رو به نمایش بذاره. وقتی حرف از عشق می شه، ناخودآگاه قلبم شروع به تپیدن می کنه. شروع به دلتنگی و بی قراری. شروع به بهونه گرفتن، یه لحظه احساس می کنه که دیگه گنجایش موندن تو این چهار دیواری رو نداره، دلش می خواد دیوارای کلاسو خراب کنه و بره بیرون، دلش می خواد دیوارای دنیا رو هم خراب کنه، دلش می خواد هر چی دیوار وجود داره رو خراب کنه. تو این لحظات،عشق، تو سراسر وجودم در جریانه و معشوق بیشتر از هر لحظه ای دوست داشتنی!!

نور این عشق انقدر زیاد و قشنگه که همه چیز دور و برم رو هم نورانی و قشنگ می کنه و خدایی...

این که میگن مخلوقات تجلی ای از نور خدا هستن اینجا چقدر برام ملموسه....

در این لحظات عاشق تمام مخلوقات خدایم. این لحظاتی که نه مختص امروز که .... همیشگی است.

و چقدر سخته... گاه احساس می کنم دیگه تحمل این عشق رو ندارم، گاه احساس می کنم قلبم می خواد از جا کنده شه و این احساس گاه انقدر قوی می شه که صدای نفس های قلبم رو کنارم می شنوم.

گاه بی آنکه حقیقتا زجری کشیده باشم، فقط و فقط از سنگینی این بار دلم می خواد ساعتها گریه کنم...

گرچه نور این عشق گاه در سخت ترین شرایط مونسمه اما.... کاش می دونستید ...چقدر تحملش برای روح ضعیفم سخته.

گاه می خوام از خدا بخوام عشق رو از من بگیره اما ... میترسم.

وگاهی می خوام این عشق رو با کسی قسمت کنم اما.............

 

 

این هم به یادگار از امروز تقدیم به تو که .....

 

هست طومار دل من به درازای فلک

      

       بر نوشته زسرش تا بن پایان "تو مرو"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:28  توسط ساغر  | 

قلبی خسته، رنجور و زخمی ازضربه های زمانه، قلبی که دیگر توان بیان حرف خود را هم ندارد، قلبی که نفس هایش به شماره افتاده است، اما دوست ندارد بمیرد به سراغ نوشته هایش می رود، شاید همصحبتی پیدا کند، شاید با عشق همیشگی اش ،شعرهایش، دوباره جان بگیرد. افسوس که نمی تواند بنویسد تا خاطراتش را  باز گوید. اما خوشحال است در میان نوشته هایش تکه کاغذی پیدا کرده که همدردش است. که حرفهایی است، که امروز توان گفتنش را ندارد. این تکه کاغذ به سالهای کودکی اش برمیگردد. 

 درست خاطرش نیست چرا آن روزها این شعرها را گفت. اما شعر، بی شک می دانست که روزی به او احتیاج است، روزی که دیگر صاحبش توان گفتن آنرا ندارد.

 

کجایند مردان بی ادعا

کجایند مردان بی ادعا              چرا محو گردیده از دیده ها

زبس رنج دیدم من از مردمان   یقین دارم از مرگ هر با وفا

زبس زخم دارد دل خسته ام       دگر عادتش گشته رنج و بلا

اگر چه کسی با دلم خو نکرد      شکسته دل من نشد بی صفا

اگر مرد بر روی مردی بود        شمارش بود آری بی انتها

ولی نیک مردان یقینا گمند          و سکنی گزینند اندر سماء

خدا روح خود بر دل ما دمید        کجا روح حق بود چنین بی بها!

زمین و زمان خالی از مرد گشت   خدایا دل آدمان سرد گشت

خدایا امان صد هزاران امان         خدا، گفته اند گشت آخر زمان

مگر این زمان از من خسته  دل     چه خواهد خدایا؟ چه خواهد خدا؟

خدا، شکر گویم تو را ای خدا         که گرمی به این دل تو کردی عطا

دل گرم خود را فدایت کنم             خودت گفته ای می دهی خونبها

من از هستی ام خونبها نطلبم         خدایا مرا بر فقط آن سرا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:32  توسط ساغر  | 

 

«باید چیزی را برای تان اعتراف کنم: مدتی زیاد، دوست تان نداشتم. مدتی زیاد خواهرانتان را دوست نداشتم. آسمان عاری از سایه برایم نفرت انگیز بود. من تنها هوای ابری را دوست داشتم. آن هم بخاطر مالیخولیا. حشره مالیخولیا در وجود من انگار که در کنده ای سوارخ و کرم خورده، راه می گشود. مالیخولیا، بیماری است که چنان اثری بر روح می گذارد که روح دیگر جرات جدا شدن از آن را ندارد. مالیخولیایی، کسی است که متقاعد شده همه چیز را-جز مالیخولیایش- از دست داده است. همه چیز جز مالیخولیایش که سخت به آن می چسبد. بیماری کسی که از خشم اینکه همه چیز نیست، با امتناع کودکانه ای تصمیم می گیرد هیچ چیز نباشد. تصمیم می گیرد از دنیا هیچ چیز جز آنچه به خودش شباهت دارد نگه ندارد: افسردگی و هوای ابری. این بیماری بر من گذشته است. درست نمیدانم چه گونه، ولی از بین رفته است. امروز می توانم شما را دوست داشته باشم و اگر هنوز هم طعم آسمان های ابری را می چشم، با شیوه ی ملایم تری این کار را انجام می دهم: دوستشان دارم چون هستند، نه به این خاطر که دریافتن فاجعه ای را در عمق و جودم تایید می کنند. در واقع، حتی در این بحران های مالیخولیایی، هیچ وقت درست نفهمیدم که با این زندگی چه کنم، جز آنکه دوستش بدارم. دیوانه وار دوستش بدارم و این را به او بگویم. نوشتن نامه های عاشقانه، روشن کردن سفیدی کاغذ با ریختن جوهر بر آن.....» این کار تنها آرامش بخش روح خسته ام است.

 

خدا رو شکر می کنم که دوران رنج و سختی هم سپری شد و به یکی از اهداف بزرگ زندگی م رسیدم، گر چه امروز احساس می کنم بسیاری از فرصتهای گذشته رو از دست دادم و در واقع رنج وعذاب ساخته ذهن خودم بود، اما خوشحالم که امروز درک می کنم که چطور از شرایطم استفاده کنم و از زندگی م لذت ببرم و خوشحالم که عشق، که همیشه برایم همراه با رنج بود امروز آرامش بخش روح خسته ام است و چقدر قشنگ درک می کنم نوشته های این نویسنده بزرگ را در"نامه ای به نور"ش که شاید بارها خوندمش اما تاثیری برایم نداشت.

راستی هیچ فکر کردی زمانی دچار مالیخولیایی بوده ای؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:47  توسط ساغر  |