عشق من سلام
قبل از هر چیز می خوام ازت معذرت بخوام، اگر این روزها مشغله های دیگه ای جز تو پیدا کردم عذر خواهی منو بپذیر . آخه راستش رو بخوای تو دیگه عضوی از وجود من شدی، تو این روزها دیگه با گوشت و پوست واستخون من آمیختی، تو حتی لحظه ای از من جدا نیستی، پس بهم حق بده اگه جایی می رم جز پیش تو، که تو کنار من و با من و در منی!! چجوری می تونم بیام پیش تو؟؟
از من نرنج که مهم اینه، که باهامی همه جا، مهم اینه که تو باعث حرکت منی، مهم اینه که تو داری بهم انرژی می دی، مهم اینه که اگه کسی روهم دوس دارم باهم دوسش داریم. بعضی وقتا آرزو می کنم لحظه ای ازم جدا شی و مقابلم بشینی که ببوسمت، که بوت کنم، که تو چشات نگاه کنم و بگم که چقدر دوست دارم اما افسوس! تو، تو دل من جا خوش کردی و بیرون نمی یای، حتی برای یه لحظه تا آرومم کنی، تا با توعشق رو تجربه کنم. اما این روزها در کنار تو و با همدیگه دوست داشتن رو تجربه می کنیم، در حقیفت «مدت هاست که بدون تو جایی نمی روم. تو را با خود به ساده ترین مخفیگاه های ممکن می برم: تو را در شادی ام مخفی می کنم، مثل یک نامه عاشقانه در روز روشن»
این شعر رو نمی گم برای تو، که با تو، برای همه کسانی که دوسشان دارم می گم. برای همه کسانی که آرزوی دیدن کسی رو دارند.
قبلش اشاره می کنم به این گفته ابو علی سینا که: شوق به دیدار فرو نشیند ولی اشتیاق زیاده شود و فزونی گیرد
محبوب من....
محبوب من.....
حسی در وجودم امانم را بریده
روز وشبم را گرفته
و داغی اش سینه ام را سوزانده
قلبم را دریده
گویند که «شوق،
به دیدارفرو نشیند!
ولی اشتیاق،
زیاده شود و فزونی گیرد»
به تو قول می دهم که....
اشتیاق دیدارت را دارم
تو چطور؟
شوق دیدارم را داری یا اشتیاق رسیدنم؟
تو هم قلبت برای این دیدار تپیده؟
به تو قول می دهم که...
اشتیاق دیدارت را دارم
که قلب کوچکم
لحظه ای سرد و خاموش نبوده
و شوقش لحظه ای فروکش نکرده
چگونه برای دیدار تو مشتاق نباشم!
تو که لحظه ای از قلبم جدا نیستی
و از فکرم
واز روحم
و از پوست
و تنم
آری عشق تو این روزها
به قطره قطره خونم هم رسیده
و این سم کشنده در تمام بدنم می چرخد و می چرخد
و گاه به گلویم می رسد
و می خواهد بکشدم
عشق
چنین
موزیانه
که دیده؟
آری من هنوز مشتاق دیدارت هستم
تو چطور؟
شوق دیدارم را داری یا اشتیاق رسیدنم؟
تو هم قلبت برای من
تپیده؟
این روزها عشقت چون نیلوفر عاشقانه به دور تنم
می پیچد و می پیچد
و ثانیه ای رهایم نمی کند
عشقت دور تمام سلولهای بدنم پیچیده
آن روزها گل سر سبد دخترکان عاشق بودم
پاک و معصوم و بی گناه
یادت هست؟
این روزها
از عشق تو
باور نمی کنی ...
که قد ساغر خمیده!
انگار کم کم پاییز هم از راه رسید، مثل عشق که "بدون دلیل بدون مقیاس می آید و همین گونه می رود، وقتی هست دیگرنمی توان کاری انجام داد در نبودش می توان نوشت اگر بخواهیم می توانیم بنویسیم" پاییز فصلی پر از خاطره و عشق هم از راه رسید. همیشه از گذر فصلها می ترسیدم، وقتی باد پاییز می وزید از ترس و لرز زانوهاموبغل می گرفتم و سرم رو رو پاهام می ذاشتم تا پاییز رو نبینم. پاییز همیشه برام نماد دوری و زجر بود. یه روز به یه عزیزی گفتم مگه چقدر می خوایم عمر کنیم که نصفش باید به دوری بگذره ؟؟؟؟ هیچ جوابی نشنیدم و من دیگه این سوال رو از هیچ کس نپرسیدم....
اما دیروز باد پاییزی تکون عجیبی به دلم داد، حرفهایی باهام زد که هیچ وقت نگفته بود. امروز من دیگه از پاییز نمی ترسم و از گذر زمان و به پاییز عشق می ورزم و منتظر گذر زمان هستم...
رو زمینی که داره کم کم رخت پاییزی به تن می کنه قدم می زنم و با خودم زمزمه هایی میکنم، شعر که نه، زمزمه هایی که بدون هیچ تغییری برای شما نوشتم. گفتم شاید ارزشش به فی البدائه بودنش باشه.
پاییز که می آید
پاییز که می آید،
دل را تکان می دهد
همچنان که برگ درختان را نیز...
گویی
گاه،
دل،
باید بریزد!
همچنان که برگ درختان نیز...
تا اینچنین به تن عریان درخت بیندیشیم!!!
همچنان که به روح عریان دل نیز....
چقدر دلم می خواد چیزی بنویسم، شعری بگم تا مثل همیشه آروم شم. اما ....
یه دنیا حرف تو دلم و مشتی الفاظ در ذهنم غوغایی به پا کردند. شاید این مدت تو ذهنم هزاران شعر گفتم اما این اشعارهیچ وقت نوشته نشدند، حتی به بیان هم ننشستند. شاید دلشون می خواست فقط برای من بمانند فکر من بیچاره را نکردند.....![]()
و باز هم کریستین بوبن در غیر منتظره اش راست می گه که:
«انگار رنج و عشق در نهایت شان، هر دو همان رشته اعصاب سکوت را تحریک می کنند. آن هایی که سرشان تراشیده شده و آن هایی که قلب شان سوزانده شده، یک نقطه ی مشترک دارند. هیچ یک از آنان دیگر زبان بیان ندارند تبعیدیان می گویند: ما هر چه بیش تر برای تان تعریف کنیم، شما کم تر می فهمید. شما هرگز نمی توانید آنچه را ما قادر به بیان اش نیستیم، بشنوید. قدیسه ها می گویند: ما صدا می زنیم، ما آن کس را که در آن سوی قلب مان است صدا می زنیم ولی هرگز نمی دانیم آیا او می شنود یا نه، حتی نمی دانیم آیا اصلا کسی در آن سو هست یا نه....»
امروز روز تولد یکی از عزیزترینای زندگیمه که متاسفانه الان کنارم نیست
من هم این تبریک رو تقدیم تمام دوستام می کنم و تقسیم بین تمام اونهایی که عشق رو درک می کنند اگر پذیرا باشید
به قول کریستین بوبن:
" تنها در انزوا، در نبود نفس، در نبود همه چیز، می توان درباره عشق صحبت کرد. این را دیروز در قرن دوازدهم مردم خوب می دانستند. دوری ملایمت به همراه دارد. فقدان یار را رام می کند. امروز زن ها هنوز این موضوع را میدانند. آن ها درباره عشق با سایه شان، با آینه شان، یا با لباس هایشان صحبت می کنند- اما نه با کسی که تمام این نورها، تمام این سبزه های چیده شده در غیاب اش، برای او میسوزد. کلامی عاشقانه کلامی است محو. نه آن را میتوان گفت نه می توان شنید. وقتی این کلام گفته یا شنیده می شود، دیگر عشقی نیست که می رقصد، عشقی است که استدلال می کند. به یک قرارداد عاشقانه بدل می شود، به جیرجیری عبث، به تکراری بیهوده بین حرافی و مردن......"

تولدت مبارک
آن شب مردی وارد چادر یعقوب شد و تا سپیده دم با او کشتی گرفت. و هنگامی که دریافت نمی تواند حریفش بشود گفت:« بگذار بروم.» یعقوب پاسخ داد: «تا دعای خیرت را نثارم نکنی نمی گذارم بروی.» آنگاه مرد به یعقوب گفت: همانند یک شاهزاده با خداوند و با انسان نبرد کردی و غالب شدی. نامت چیست؟» و او پاسخ داد یعقوب. و مرد پاسخ داد: «نام تو دیگر یعقوب نیست و اسرائیل نام داری.»
ناگهان الیاس از خواب پرید و به آسمان خیره شد. داستانی را که از خاطر برده بود، به یاد آورد. سال ها پیش، شیخ یعقوب خیمه گاهی برپا کرد و شب هنگام شخصی وارد چادرش شد و تا سپیده دم با او کشتی گرفت. یعقوب با آنکه می دانست حریفش یهوه است، این نبرد را پذیرفت. هنگام صبح، هنوز شکست نخورده بود، و نبرد زمانی پایان پذیرفت که خداوند دعای خیرش را شامل حال او کرد.
این داستان از نسلی به نسل دیگر منتقل شد تا هیچ کس از یاد نبرد که: گاهی اوقات لازم است با خداوند مبارزه کرد. هر انسانی در هر ورطه ای از زمان دچار مصیبتی می شود، این مصیبت ممکن است ویرانی شهری باشد، مرگ فرزندی باشد، اتهامی بی دلیل باشد و یا بیماری ای باشد که تا ابد شخص را معلول کند. در آن لحظه خداوند آن شخص را به مبارزه می طلبد و از او می خواهد به سوالش پاسخ دهد:«چرا به زندگی ای چسبیده ای که این چنین کوتاه و پر از مشقت است؟ مفهوم این نبرد تو چیست؟»
انسانی که پاسخ به این سوال را نمی داند تسلیم می شود، در حالی که شخص دیگری که به دنبال معنی زندگیست، احساس می کند خداوند عادل نیست و با سرنوشت خود به مبارزه برمی خیزد. در همین زمان است که آتشی از نوعی دیگر از آسمان نازل می شود –نه آن آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای قدیمی را فرو می ریزاند و به هر انسانی توانایی های واقعی اش را باز می دهد. بزدلان هیچ گاه اجازه نمی دهند این آتش قلب آنها را شعله ور کند؛ تنها چیزی که می خواهند تغییر اوضاع است تا بی درنگ به وضعیت قبلی بازگردند و بتوانند به زندگی شان ادامه دهند و به طریقی قدیمی بیندیشند. اما شجاعان آنچه را قدیمی است به آتش می کشند، حتی به قیمت دردی جانفرسا همه چیز از جمله خداوند را رها می کنند و به پیش روی ادامه می دهند.
«شجاعان همیشه لجوج و سرسختند.»
خداوند با رضایتمندی از میان آسمان ها لبخند می زند زیرا او همین را می خواهد، او میخواهد که هر انسانی مسئولیت زندگی اش را خود بر عهده گیرد.
...............................................
بعد از خوندن کتاب شگفتی عجیب همه وجودم رو گرفت. با وجود اینکه عمیقا فکر می کردم ذهنم توانایی فکر کردن رو از دست داده بود و هیچ پاسخی برای حال آشفته ام نداشت. تازه عادت کرده بودم که به امید خواست خدا بودن با سرنوشم بسازم اما حالا احساس می کنم خدا دوست داره جنگ ما رو با سرنوشت ببینه. نمی دونستم باید چی کار کنم . فقط کمی به ندای دلم گوش کردم که مدتها بود به اون بی تفاوت بودم.
یه لحظه احساس کردم آهنگی که روشن بود مثل همیشه قلبم رو تکون داد. دلم می خواست اون آهنگ اسپانیایی معروف رو گوش بدم که همه وجودم رو پر از عشق می کرد.
Amor mio, amor mio por favor, tu no tevas….
مثل همیشه پر از عشق شدم و بی اختیار اشکی ریختم که قلبم مدتها آرزوشو داشت و تا صبح این آهنگو گوش دادم به یاد .....

با شعری شروع می کنم از یکی از نویسندگان. خیلی دوست داشتم شعری به این مضمون می گفتم اما نتونستم.
گاهی بعضی از شاعرا حرف دل همه آدما رو تو شعراشون می گن. ای کاش می شد اینجوری شعر بگم...
می نزده، مست!
مست تر از مست تک افتاده ز مستی
مست می تاک تک افتاده ی هستی...
بوسه زدم بر لب هر جا که خدا بود...
بر لب هر لب
کز همه لبهای به لب تشنه جدا بود...
ای همه لبهای تب بوسه ندیده!
ای همه تک بوسه های لب نچشیده!
بوسه ی من، در تب لبهای تب آلود
در تب لبهای تب آلود شب آلود
هیچ شد و رفت
هیچ شد و
گیج شد و،
پوچ شد و
رفت ....
بوسه ی من، مستی من بود که شد هیچ....
بوسه ی من، هستی من بود که شد هیچ....
ای همه مستان!
ای همه مستان ز می بود و نبودم...
ای همه مستان ز می آنچه که بودم...
تاک تک افتاده ام، به کنج خرابات
مست کنیدم!
محض خدا مست تر از مست کنیدم...!
هیچ کنیدم!
پوچ کنیدم!
هیچ تر و پوچ تر از پوچ کنیدم!
این چه زمینی است؟!
این چه زمانه است؟!
من، بخدا، خسته ام از هر چه زمین است!
من، بخدا، خسته ام از هر چه زمان است!
به نام خدا
در فصلی گرم; چون دل تنهایم، در شبی بلند; نه چون شبهای این فصل گرم که چون فصل دوری، فصل دلتنگی دل بی قرارم، در گوشه ای از این شهر بزرگ، در این دنیای کوچک; همچون دل تنگم، در لحظاتی که به ساعت موسوم است اما گذرش به سالی شبیه، لحظاتی که انتظار می نامندش،
با دلی که آسمانش نه چون آسمان این فصل، که کمی بارانی است....
شروع به نوشتن صفحاتی کرده تا به یادگار بگذارم اشعار و نوشته های ناچیزم را برای تمام آنهایی که دوستشان دارم
گرد هم آوردم اشعاری را که راستش گرد ماتم بر روی آنها نشسته بود و غبار دل تنگی ناخوانایشان کرده بود تا به دل هایی تقدیمشان کنم تا ماندگار شوند تا اگر سالها پس از من گذر دوست به آنها افتاد یادی از ما کند.